تنهايي هاي من...
حرف دل... 
قالب وبلاگ
من و بي قراري و جاده هاي چشم انتظار....



نوري نيست...روزني نيست...بهاري نيست...نفسي نيست،تافريادي از جگر براورم



آسمان با آغوشي آرزومند تو را مي جويد....


مي آيي...


 سحرگاهان بي شماري بر در گاه خانه ايستاده ام و جاده ها را به اميد يافتنت


به ديده كشيده ام.


مي آيي و پيراهن از غبار راه مي تكاني و هزار پروانه مي ريزد از غبار پيراهنت.



من ،در اين لحظه و تمامي لحظه هاي انتظار، دعاي انتظار را زمزمه مي كنم....



اللهم اجل لوليك الفرج...
[ جمعه چهاردهم مهر 1391 ] [ 19:43 ] [ SERENDIPITY ]
به قول يه خواننده اي...(من اين شعرو خيلي دوست دارم)




نگاهم رو به سمت تو،شبم آيينه ي ماهه


دارم نزديك تر ميشم،يكم تا آسمون راهه


به دستاي نياز من،نگاهي كن از اون بالا


من اين آرامشه محظو،به تو مديونم اين روزا


خدايا دوستت دارم واسه هرچي كه بخشيدي


هميشه اين تو هستي كه ازم حالم رو پرسيدي


بازم چشمامو ميبندم كه خوبي هاتو بشمارم


نمي تونم فقط ميگم .....خدايا دوستت دارم



[ چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391 ] [ 2:42 ] [ SERENDIPITY ]
يه حس قريبي دارم كه نمي دونم چيه؟


حتي نميدونم حس خوبيه يا بده؟؟؟؟ واقعا دلم ميخواد گريه كنم اونم با صداي بلند...


[ چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391 ] [ 2:26 ] [ SERENDIPITY ]

یــــــکنفرهست کــه ازپنجره هــا نـــــرم و آهسته مـــرا می خواند


گــــــــــــرمی لــهجه بــارانـی او تا ابـــــــــدتوی دلــــم می مــاند


یـــــکنفر هست که در پرده شب طــــرح لـبخند سپیدش پیداست


مثل لحظات خــــــوش کودکی ام پر ز عــطر نفس شب بـو هاست


یــکنفرهست که چون چلچله ها روز و شب شیفته پـــــرواز است


توی چشمش چمنی ازاحساس تـــوی دستش سبدی آواز است


یــــکنفر هست که یادش هر روز چـــون گـلی توی دلــم می روید


آســمان ، بـــاد ، کـبوتـر ، بــاران قــــصه اش را به زمین می گوید


یــــــکنفر هســـت که از راه دراز بــــاز پیوسته مــرا مـــــی خواند


گـــاهگاهی به خـودم می گوییم تــا ابــد تــوی دلــــــــم مي ماند


[ چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391 ] [ 1:44 ] [ SERENDIPITY ]
همواره با تعجب در آينه به خود مي نگرم!


گويي هيچگاه "من" براي من عادت نميشود...


اگر برايت عادت شود


كار تمام است!


زيرا براي يافتن انچه در "خود" توست خواهي رفت و


سرتاسر "بيرون" را زيرو رو خواهي كرد.


وقتي به مردمك هاي سياه درون چشمانم نگاه مي كنم


بسي مبهوت مي شوم...


يعني تاكنون همه اين ها كه ديده ام


از داخل همين دو روزنه ي كوچك و لرزان بوده است؟!


چقدر عجيبم!


توهم همين طور...


به خودت نگاه كن!



اشوز دنگهه


برچسب‌ها: نگاه, اشوزدنگهه, من
[ یکشنبه بیست و ششم شهریور 1391 ] [ 3:29 ] [ SERENDIPITY ]

سكوتت را بشكن


بشكن اين سكوت را...


ديگر تاب ندارم... ديگر تاب توهين را ندارم


ديگر كافيست ...كافيست

[ شنبه بیست و پنجم شهریور 1391 ] [ 17:45 ] [ SERENDIPITY ]
آسمان بهانه بود...


ابر بهانه بود...


گريه اش بهانه بود... بارشش بهانه بود...


نگاه من به تو،نگاه تو به من... بهانه بود... بهانه بود


بهانه اي بود تا زير چتر من تا انتهاي كوچه بيايي.


شانه هايم خيس مي شود. شانهايت خيس مي شود...


اما ملالي نيست هر دو در دل مي گوييم:


كاش نه باران بند مي آمد و نه كوچه انتهايي داشت...


كاش...كاش...


برچسب‌ها: باران, كاش, چتر, بهانه
[ شنبه بیست و پنجم شهریور 1391 ] [ 3:57 ] [ SERENDIPITY ]

سلام به وبلاگ من خوش آمديد


در اين وبلاگ قصد دارم حرف هاي دلم را به نگارش در اورم.


تنهايي هايم را ....


حرف هايي كه روي دلم مانده است.شايدتلخ باشدويا شيرين


نمي دانم...نميدانم

[ شنبه بیست و پنجم شهریور 1391 ] [ 3:48 ] [ SERENDIPITY ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

سر بروی شانه های مهربانت میگذارم
عقده ی دل میگشایم
گریه ی بی اختیارم
از غم نامردمی ها بغض ها در سینه دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم
برچسب‌ ها
امکانات وب